سلام به همه شمایی که دوستون دارم و از صمیم قلب بهتون احترام می گذارم. سلام به شماهایی که به یادم بودید و حالمو می پرسیدید و به شماهایی که از ظن حودتون یار من بودید.
یک هفته شده که می خواهم توی وبلاگم از شما ها تشکر کنم، بخاطر اینکه به یادم بودید و با نگاه خودتون یارم بودید؛ یک هفته شده که می خواهم در مورد روزهای بدی که بهم گذشت بنویسم؛ اما نمی شد یا خیلی خسته بودم یا حس نوشتن نداشتم .
ده روز است که حالم خیلی خوبه یعنی در مقایسه با روزهای بدی که گذراندم خیلی خوبه و دیگه کابوس نمی بینم، دیگه استرس خفم نمی کنه، دیگه انرژیم تا ظهر تحلیل نمی ره و یک روز در میون یا دو روز در میون افسردگی دیوانم نمی کنه . حالم خوبه ولی هنوز نه طرح داستان و نه داستان نوشتم و نه داستانی خوندم. کاری که قصد دارم توی این یکی دو روزه آینده شروع کنم.
الان خوشحالم، خوشحالم چون همه آن چیزهایی که عذابم می دادند یا رهام کردند یا از روی خط اصلی ذهنم دورتر شدند. در مورد بعضی از آن مشکلات که خیلی شخصی نیست براتون میگم.
دغدغه ذهنی که دیونم کرده بود از دو هفته قبل از عید شروع شد همونی که نمی تونم بگم، شروع خیلی برام جدی نبود، جدی هم نمی گرفتمش و اذیتمم نمی کرد. تو عید کم کم دغدغه ذهنم شد، ولی آن زمان هم ذهنم خیلی درگیر نبود. بعد از تعطیلات کمی بیشتر شد ولی اوجش همان روزهایی بود که بد خواب شده بودم و روز های بعدش که بدتر شدم. روزهای دیوانه کننده ای بود. شاید تو آن روزها خدا سمیه، ساناز و الهام رو برام فرستاد تا تحملم بیشتر بشه. فکر کنید در روزهایی که یه چیزی کل ذهنتون را اشغال کرده، کارتون بیشتر می شه کاری که قرار بود به آن زودی ها شروع نشه و وقت تون رو نگیرد، ولی شروع می شه، با کلی استرس که خاص خودشه.
البته استرس کار خیلی اذیتم نمی کرد، اینکه نمی تونستم ذهنم رو متمر کز کنم اذیتم می کرد. چون هنوز خط اصلی ذهنم درگیر بود و رها نشده بود.الان فکر می کنم خیلی خوب شد که کار زود شروع شد و من درگیرش شدم. ولی آن زمان این حس نداشتم، دغدغه هام بیشتر شده بود. بحث ها و درگیری ها لفظی توی روزنامه ، توی گروه ، انرژی باقی مانده را هم تحلیل می داد.
در کنار گرفتاری کاری و شخصیم در خونه یه اتفاق افتاد. در همان روزها که دیگه روزهای پایانی فروردین بود. یکی از دوستانی پدر و مادرم امد خونه ما تا پدر و مامانم مشکل خانوادگیش را حل کنند. مشکلی که واقعا بزرگ بود و من رو هم خیلی عذاب می داد، بخاطر اون و خانوادش. تقریبا یک هفته کشید، حل کردن مشکلش. در این یک هفته او با ما بود. هر روز فقط توی خونه حرف مشکل او بود، حرف که چه عرض کنم یک چیزی تو مایه های جنگ. چون قانع کردن او و خانوادش برای پدر و مادرم و دوستانی که آمده بودند آنها را کمک کنند، سخت بود.
الان خوشحالم چون مشکل او حل شده هرچند حضورش در آن روزها روی خستگی من تاثیر کمی نگذاشت.
الان را دوست دارم چون رها هستم و همه چیز برام قابل تحمل شده، دیگه ناراحت نیستم چون همه آن چیز هایی که اتفاق افتاد،برام شد یه تجربه جدید؛ تجربه ای که چیزهای زیادی بهم یادم داد. همین دو روز پیش یه اتفاقی افتاد که خیلی ناراحتم کرد،البته از ان هم گذشتم، چون باعث شد آدمهای اطرافم رو بهتر بشناسم .
بگذریم ،الان را دوست دارم چون خدا نزدیک من و مراقب منه.

