شده مثل یه ادمی که توی یه اتاق حبس است . هر روز با افتادن یه نور کوچیک توی اتاقش یه نفس عمیق می کشه. شروع می کنه به انجام کارهایی که باید انجام بده. سرش که خلوت می شه می شینه یه گوشه اتاق و فکر می کنه. ساعت ها فکر می کنه تا بتونه یه راه دیگه رو انتخاب کنه. اما نمی شه. می ترسه. می ترسه یه در دیگه رو اشتباهی باز کنه. اشتباهی که ان رو نابود کنه. اخه اتاقش هزار تا در دارد. درهایی که یه رنگ هستند ولی هر کدوم از آن ها رو به یه دنیایی هستند که اون نمی دونه آنجا باید چطور زنده بمونه. وقتی از فکر کردن خسته می شه . خودشو می زنه به در و دیوار اتاق. انقدر می زنه تا یه در باز بشه یا خسته بشه کز کنه یه گوشه. وقتی دری باز می شه باد می پیچه توی اتاق . کشیده می شد بیرون .یه بار بیرون در دره ای بود که اگر ازش می افتاد پایین دیگه معلوم نبود زنده می موند یا می مرد. بار دومی که باد پیچید اون داشت می رفت توی یه مرداب. روی دره یه علامت کشید . اما در بعدی هم ان رو برد سمت مرداب. در چهارم رو به یه سرزمین خشک و گرم و بی اب بود. در پنجم در زندانبان بود که ان رو پرت کرد توی اتاق. در ششم رو به یه جنگل تاریکی بود که معلوم نبود روشنی ببینه. هفتمین در ان رو به سرزمین تاریک بود که صداهای عجیب و غریب از ان در می امد . می دونست یکی از درها به یه باغ زیبا باز می شه. اما نمی دونست به انجا می رسه یا در اتاق تاریکش می میره. هر روز که نور کوچیک محو می شد. گوشه اتاق کز می کرد تا خوابش ببره. ولی نمی دونست فرداش افتادن یه نور کوچیک توی اتاقش رو می بینه یا یه نفس عمیق می کشه.
بازجوي من
سيني شربت را گوشه ميز كوچك توي پذيرايي گذاشتم. ميز پر بود از روزنامه هاي آن روز كه جمع وجور نكرده بودم. روزنامه ها را برداشتم و زير ميز گذاشتم. سيني را گشيدم وسط ميز و نگاهش كردم.
- چی شده که این وقت صبح امدی ؟
- نمی خواستم بیدارت کنم .
روی زمین نشستم و روزنامه ها را از زیر میز دراوردم .
- می دونی ، برای اینکه بیدارم کردی نمی پرسم. خودتو تو اینه دیدی ؟
- می ترسم.
- مثل یه مرده متحرکی شدی.
- دیشب نمی دونم کجا بودم، توی جنگل بود یا جای دیگه ، داشتم دنبال یه راه می گشتم. انگار كسي داشت هلم مي داد، به یه مرداب نزديك شدم، صدای سعید رو شنیدم ، ليز خوردم ، پاهام رفت توي گودل گل، گير كردم ، تكون خوردم ، فرو رفتم . بخودم گفتم شايد اروم حركت كنم فورو نمي رم، ولي با تكان بعدي تا كمر توي مرداب رفتم . نمي دونم دعا كردم يا يه چيز ديگه گفتم . ديگه فورو نمي رفتم ولي نمي تونستم بيرونم بيام. گريه ام گرفت، نمي دونم بعدش چی شد.
پای راستش را تند تند تکان می داد. از روی زمین بلند شدم و روزنامه ها ی مرتب شده را همان جا گذاشتم و كنارش نشستم، دستش را محکم گرفتم.
- بي خودي فكر نكن. ان فقط یه خواب بوده.
- ولی سعید هنوز هست.
- همه چيز تموم شد.
- نه تموم نشده .
- تو گفتي نمي توني بموني، سعیدم قبول كرد.
سرش رو توي صورتش گرفت.
- اون می دونست نمی تونید باهم باشید برای همین قبول کرد تو بری.
- مي ترسم ببينمش .
- ديونه شدي . دیگه كجا مي تونی ببینيش؟
- مي ترسم فردا اونو توی تظاهرات ببينم .
دستم را روی ران پایش گذاشتم. پایش ارام گرفت.
-احتمالش صفر است .
به فنجان چایی که در دستش بود خیره شد.
- چرا صفره منم می رم، اونم می ره .
- چه ربطی داره؟ این مزخرفات چی بهم می بافی.
- شايد در درگيرها اون منو بگيره.
- یا شایدم توی بازداشتگاه؟
- آره .
بهش نزدیک تر شدم، بدنش سرد بود. دستش مي لرزيد. دستش را در دستم گرفتم .
- شايد بازجوم باشه.
سرش را برگرداندم سمت خودم .
- ديوانه شدي؟
اشک در چشم هایش جمع شد، بغض کرد.
- نه ؛ ولی تصور اينكه اون از من سوال كنه ديونم مي كنه.
- حتما تو بازجويي ازت مي پرسه چرا رفتي؟
- مي گه مگه بهت نگفتم از اين غلطتا نكن.
- شربت رو بخور گرمازده شدي ، توهم زدي.
اشک صورتش را خیس کرد.
بلند شدم . به سمت پنجره رفتم، پرده را کنار کشیدم و پنجره را باز کردم. نفس عمیقی کشیدم. برگشتم روی مبل مچاله شده بود و گریه می کرد. به سمت آشپزخانه رفتم.
- می رم میز صبحانه را بچینم. بعد از صبحانه دوباره حرف می زنیم.
سرش پایین بود.
- اون فردا منو می گیره.
تنم لرزید ، جوابی ندادم.
میخروشد دریا،
هیچکس نیست به ساحل پیدا!
لکه ای نیست به دریا تاریک،
که شود قایق،
اگر آید نزدیک......
زندگي چون نفس خسته من ، گيج ولنگان شده است، دستش از طاقت و بي حاصليم سردو لرزان شده است، مي كشد مرگ نفس ، روي ايوان دلم، مي شود شعر خموش، مي شود لحظه خموش

