تبليغاتX
داستان نويس كوچك
بعضی وقتها  خیلی  دلم برای خیلی چیزها و  یا خیلی کسا تنگ می شه که نمی شه با آنها ارتباطی برقرار کرد و یا سراغشون رفت . ای کاش  توی همه چیز  آنقدر  باید و نباید نبود . ای کاش می شد بعضی وقتها بدون استدلال  کاری کرد ؛ آن وقت  می شد یه جاهایی یه کارایی رو فقط  با دل  انجام می داد و.......

+ نوشته شده توسط ليلا در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت 18:57 |

شکسپیر میگه به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن.

 همه این کارها سخت است. ولی از همه سختر اولی است .خیلی سختم آدمهای دورو دودوزباز وخائن......

را مثل آدمهای معمولی دوست داشته باشم. ولی میتونم  سعی کنم  کسی را نرنجونم  و میتونم به تعداد کمی اعتماد کنم .  

+ نوشته شده توسط ليلا در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 3:9 |

ده بار بیشتر بود که پشت پنچره رفتم هنوز نیامده بود کوچه پر بود از مرد همه در اتتظار او بودن زن ها در خانه دور مادرش جمع شده بودند خواهرش ارام ارام گریه می کرد آفتاب اسمان را پر کرده بود  دیر کرده بودن بیشتر از یک ساعت کوچه پر شد از مهمان ها .وقتی ماشینش امد  همه بر طرف ماشین دویدن. اب دهانم پایین نمی رفت  .دستهایم را دور بازویم حلقه کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 2:51 |