تبليغاتX
داستان نويس كوچك
امروز حالم خوب نبود ،نفيسه يه مطلب برام خوند كه  حال من و خودشو خراب كرد . اين مطلب منو و نفيسه رو خيلي به فكر فرو برد و خيلي چيز ها برامون تكرار شد . شما چه حالي مي شيد اينو مي خونيد .

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است.

  متن كامل را اينجا اين عكس  بخوانيد.

+ نوشته شده توسط ليلا در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 19:9 |
امروز روز خیلی ، خیلی ، خیلی  و خیلی ، به توان هزار ، بدی بود .امروز رو با اینکه  خدا خیلی به من لطف داشت ، دوست نداشتم .امروز خیلی  ،خیلی دپرس بودم ، به خاطر اشتباهاتم ، سهلنگاریهام  و اتفاقاتی که ناخواسته افتاد .دوست داشتم نباشم روی زمین مثل اون شعر ،  ای کاش من هم پرند بودم پرمی کشیدم به آسمانها ؛ ولی من زمین بودم  و همه چیز به دلخواه یا بدون دلخواه من اتفاق افتاد.

********

دوست دارم داد بزنم ، داد بلند ،  از ته ، ته دلم  تا همه چیز از توی قلبم  بیاد بیرون ، ولی کسی نگه چرا ؟خیلی خستم، با اینکه برای همه چیز از خدا ممنونم ، ولی خیلی چیزها ناراحتم می کنه یا از خیلی  چیزها عصبانیم . یه اتفاق بدیم افتاده هر کاری می کنم همه چیزو خوب ببینم نمی شه ، حداقل بعضی چیزها رو نمی تونم خوب ببینم .برای همین بعضی وقتها دوست دارم  داد بزنم  ،داد بلند ، از ته ، ته دلم  تا همه چیز از توی قلبم  بیاد بیرون،  ولی کسی نگه چرا ؟

*******

یه چیز دیگه چند وقته حسابی قاطی  کردم ؛ نمی تونم تمرکز کنم  و داستانام  نیمه کاره  مونده .نمی تونم تکمیلشون کنم .  دو تای آخری حتی  به نصف هم نرسیدن .

+ نوشته شده توسط ليلا در شنبه 27 بهمن1386 و ساعت 23:59 |
مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق گرت مدام ميسر شود زهی توفيق
جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق
دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم که کيميای سعادت رفيق بود رفيق
به مامنی رو و فرصت شمر غنيمت وقت که در کمينگه عمرند قاطعان طريق
بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام حکايتيست که عقلش نمی‌کند تصديق
اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق
اگر به رنگ عقيقی شد اشک من چه عجب که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببين که تا به چه حدم همی‌کند تحميق

حافظ مستانه

+ نوشته شده توسط ليلا در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 23:3 |

·         شب تو روز نمي شه اگه  به من زنگ نزنی .

-              آخ ميترسم يك كندي بزني .

دختر كتاب را بست .صندلي را عقب كشيد ، از پشت ميز خم شد به خیابان  نگاه كرد .هیچ کس نبود.صدایی نمی شنید. 

·               چی گفتی ؟

     كتاب را جاي هميشگيش گذاشت . كليد اتاق را زد.اتاق مهتابی شد.

-            نگرانم.

     روي تخت دراز كشيد .

·               مگه چي شده؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 20:3 |

دوتا دیا

-       امتحانم خوب نشد .

-          گردنم درد می کنه .

-          آخه دیدمش.

-          دردش یه هفته شد .

-          آخه نمی تونستم ، نمی تونستم حواسمو جمع کنم .

-          عصابمو خورد کرده .

-          راستی راستی دلمو برده .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 0:38 |
دیروز احمد بورقانی درگذشت.

امروز روزنامه اعتماد ملی نوشت احمد بورقاني به ابديت پيوست

امروز اغلب دوستداران احمد بورقانی و اهالی مطبوعات پیام تسلیت دادند ، ولی از دولت احمدی نژاد ظاهرا کسی بجز معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد صلاح ندیده پیامی بد هد .

+ نوشته شده توسط ليلا در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت 18:15 |

 یلدا داستان اولی که سر کلاس خواندم .

 

****

 

  • شب تو روز نمي شه اگه به من زنگ نزنی .
  • آخ ميترسم يك كندي بزني .

دختر كتاب را بست .صندلي را عقب كشيد ، از پشت ميز خم  شد به خیابان  نگاه كرد .هیچ کس نبود.صدایی نمی شنید. 

  • چی گفتی ؟

     كتاب را جاي هميشگيش گذاشت .كليد اتاق را زد.اتاق مهتابی شد.

  • نگرانم.

     روي تخت دراز كشيد .

  • مگه چي شده؟
  • حرفاتو زدی؟  تمومش كردي ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 4:5 |

چند روز پيش داشتم پياده روي مي كردم  ، داشتم به يه موضوع كه چند روزه ذهنم رو درگير كرده  فكر مي كردم ،فكر مي كردم چطوري از آن يه داستان خوب بنويسم چون مي دونستم  چيز خوبي در مي ياد.الان يه   متن  ابتدايي از آن نوشتم تا يادم نره چي مي خوام بگم  ،چيزي كه تا داستان شدنش راه  درازي  دارد .

 

*****

مي دوم  تا ببينمش  نيست ، چشمم نمي بيندش ، صدايش مي زنم ، صدايي نيست ،سكوت است  . آن روز گفته بود بيا . صدايش را نشنيدم  ،صدايش را نمي شنيدم .آمدم  ، نبود ، گفتم گفتي بيا ، ولي نبودي .گفت صدا زدم ، بودم .نبود و من تنها روي سنگ فرش خيابان قدم مي زدم .ديدمش دويدم همه جا سياه شد، نبود .سياه شد . صورتش محو شد . صدايش آمد گفت : سيب سرخ حوا نيست  .گفت : نيا .صدايش را نشنيدم ، رسيدم .گفتم گفتي بيايم . گفت: گفتم نيا . صدايش را نشنيدم . رفتم . كنار پرتگاه ايستادم . سرم را خم كردم . چيزي نديدم جز خودم . گفت:گفتم نيستم نيا . صدايش آهسته نبود. جوابي ندادم .انتهاي پرتگاه خوابيده بودم . نفسهايم شنيده  مي شد  ولي  زنده نبودم .

 

+ نوشته شده توسط ليلا در چهارشنبه 10 بهمن1386 و ساعت 19:3 |

 بازنویسی پنچم  « راننده »

 

**********

 زانوهایش را توی شکمش جمع کرد .جلوی صندلی گلی شد . راننده نگاهش را از روبرو  بر داشت .به پسر زل زد.او می لرزید و سرش افتاده بود روی صندلی پاره شده ماشین .

راننده گفت : الان ، الان کاپشنمو میندازم  روت .

نگاهش را از پسر بر گرداند . داشبرد را باز کرد .بالا بری را در آورد .نوارهايش کف ماشین ريخت .خم شد آنها را  توي داشبرد انداخت  و دستش را به عقب بر گرداند.

- قربونت شیشه رو بکش بالا .

 مرد جوان بالا بر را گرفت .

- جناب خرابه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در جمعه 5 بهمن1386 و ساعت 6:31 |