تبليغاتX
داستان نويس كوچك

   یا مقلب القلوب والابصار

 

   یا مدبر الیل و النهار

 

   یا محول الحول والاحوال

 

  حوّل حالنا الی احسن الحال

 

 سال نو با بهترین و قشنگ ترین آرزوها برای همه شما مردم ایران زمین ، بویژه  برای همه شماهایی  که  دوستون دارم . در تمام  ثانیه ها ، دقیقه ها، ساعتها ، روزها ، هفته ها  و ماههای  سال ۱۳۸۷  سلامت ، آزاد ، پیروز و شاد باشید.

 این گلها  هم  هدیه  کوچک  من به همه شماهایی که دوستون دارم .

+ نوشته شده توسط ليلا در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 23:11 |
۳۶۵ روز دیگه هم گذشت و من برای وارد شدن به سال جدید یه شمع دیگه  به شمع های فوت کرده و فوت نکردم اضافه کردم تا وارد یک روز جدید از آن  ۳۶۵  آینده بشم .

+ نوشته شده توسط ليلا در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 21:33 |

-          شب تو روز نمي شه اگه  به من زنگ نزنی .

-           آخ  ميترسم يه گندي بزني .

دختر كتاب را بست .صندلي را عقب كشيد ، از پشت ميز خم شد به خیابان  نگاه كرد .باد سرد در گوشش پیچید  .هیچ حرکتی ندید.   

-          چی گفتی ؟ 

-          می گم نگرانت شدم.

كتاب را جاي هميشگيش گذاشت . كليد اتاق را زد.روي تخت دراز كشيد . گوشی را به گوشش چسباند؛ « مگه چی شده؟»

-          ترسیدم ، حرفاتو نزد باشی . تمومش كردي ؟

-           الان که  وقت اینجور حرفا نیست؛ خستم می خوام بخوابم   .

-           تا دير وقت اونجا بودي ؟

صداي آنطرف گوشي گلفت شد ؛ انگار چيزي در گلويش گير كرده  بود. 

دختر با بی تفاوت گفت:«نادیا چیزی رو که تو می خوای نگفتم  . »


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در سه شنبه 21 اسفند1386 و ساعت 0:8 |

امروز صبح

 

دلم گرفته . جایی هستم   که یه موزیک ملایم وغمگین پخش می کنند ؛ موزیکه آزارم می ده .منو یاد سالهای نچندان دور می ندازه .موزیک آشنا نیست ، فقط بهانه شده تا دلم بیشتر بگیره .دقایقی نمی گذره ، یاد چیزی می افتم  که تو یکی دو ماه اخیر ذهنم رو مشغول کرده  .چیزی که نمی تونم براش راه حلی پیدا کنم .نمی تونم بخودم کمک کنم.

 

غروب امروز

 

چشم هايت را دوست دارم

چشم هايت مرا كنجکاو كرد

چشم هاي پنهان تو را دوست دارم

چشم هايت مرا مشتاق كرد

چشم هايت مرا عاشق كرد

و تو ای كه نمي شناسمت

  دوستت دارم

به اندازه زيبايي هاي دنيا

 و دوستت ندارم

به اندازه زشتي هاي دنيا

 

شب ، پایان روز کاری

 

وقتی دیدم ناراحته ، ناراحت شدم. دیروزم در مورد ناراحتیش چیزهایی گفته بود ولی فکر نمی کردم ، اینقدر جدی باشه ؛ یعنی آن چیزی که ناراحتش کرده .ولی جدی بوده ؛ خودش گفت جدی است .ولی من هنوز امیدوارم جدی نباشه . بخاطر خودش .بخاطر دختر کوچولوش . از رفتش ناراحت می شم ، بخاطر سختی زندگی ، بخاطر سختی  پیدا کردن کار جدید ، کار خوب. هرچند دیگر چیز خوبی دیده نمی شه ،من که ندیدم . دلم گرفته . آن روزیم که نسیم رفت ، دلم گرفت . آن روزیم که دیدم نفیسه اذیت شد ، دلم گرفت ،همانقدر که دیدن ناراحتی های  فرزانه ناراحتم کرد .همانقدری که رفتن اعزازی خوشحالم  نکرد. همانقدر که دیدم  اعظم نتونست اینجارو هم داشته باشه.

دلم گرفته و این حال و دوست ندارم . می دونی دوس ندارم ، آدمها بی میل برند . دوس ندارم ، آدما غصه بخورن . دوس ندارم آدما ناراحت باشن ، دوس ندارم ...

 

+ نوشته شده توسط ليلا در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 19:20 |
 دوستان عزیز بخونید ببینید بهترشده یا دوباره داستان رو خراب کردم .

-          شب تو روز نمي شه اگه  به من زنگ نزنی .

-           آخ  ميترسم، ميترسم  يه كندي بزني .

دختر كتاب را بست .صندلي را عقب كشيد ، از پشت ميز خم شد به خیابان  نگاه كرد .باد در گوشش پیچید  .هیچ حرکتی ندید . 

-          چی گفتی ؟ 

-          می گم   نگرانت شدم.

كتاب را جاي هميشگيش گذاشت . كليد اتاق را   زدروي تخت دراز كشيد . گوشی را به گوشش چسباند.   « مگه چی شده؟»

-          میترسیدم ،  حرفاتو نزد باشی . تمومش كردي ؟

-           الان که  وقت اینجور حرفا نیست.من خستم می خوام بخوابم   .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در شنبه 18 اسفند1386 و ساعت 18:24 |

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

 


فریدون مشیری


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در چهارشنبه 8 اسفند1386 و ساعت 1:16 |
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پيک صبا گر همی‌کند کرمی
قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی
بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده‌هاست ز مال وقف نبينی به نام من درمی
حديث چون و چرا درد سر دهد ای دل پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمی
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد برو به دست کن ای مرده دل مسيح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم به آن که بر در ميخانه برکشم علمی
بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند به يک پياله می صاف و صحبت صنمی
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است اگر معاشر مايی بنوش نيش غمی
نمی‌کنم گله‌ای ليک ابر رحمت دوست به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی
چرا به يک نی قندش نمی‌خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيست جز از دعای شبی و نياز صبحدمی

حافظ مستانه

 

+ نوشته شده توسط ليلا در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 0:59 |

امروز منتظر اعظم بودم ، براش کلی حرف داشتم ، ولی وقتی امد ،نمی تونستم حرف بزنم . یک «باید » جدید ، ذهنم رو مشغول کرده بود،جلوی دهانم رو بسته بود ؛  نمی تونستم  با هاش گپ درست و حسابی بزنم . نمی دونم متوجه شد یا نه ، اون  چیزی بروش نیاورد و من هم  چیزی نگفتم .

«باید »خبری بود که چند ساعت قبل  از آمدنش، بهم رسید ، در چند روز گذشته هم خبر این« باید » دو  بار بهم رسیده بود،  ولی من جدیش نگرفتم .امروز فهمیدم باید جدیش می گرفتم و مثل همیشه باید      «باید» است و من مجبور هستم همان طوری که « باید »  تکلیف کرده ، حرکت  می کردم.

سر فلسطین از اعظم جدا شودم ، فکر  « باید »  کل ذهنمو مشغول کرد،  سوار اتوبوس شدم . اتوبوس خالی بود ،شاید  تا پر شدنش 10  دقیقه طول کشید .  فکر این « باید   » حسابی ذهنم رو بهم ریخته بود ، انقدر که وقتی  ما شین حر کت کرد  توی چشمام اشک  جمع شده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 23:58 |