تبليغاتX
داستان نويس كوچك
 امروز تقریبا ساعت ۳ نیمه شب بیدار شدم، الان هم ساعت ۲۰ دقیقه مونده به ۵ است  که از خستگی دارم    میمیرم  ولی خواب  مبارک هنوز  قصد  نداره  روی  چشمهام  بشینه. این بساط تو تقریبا هرشب  دارم؛ آن هم بخاطر یه موضوعی که نمی دونم  چطور از دستش خلاص بشم. چند روزه  یه موضوعی حسابی تو ذهنم  راه رفته  و نمی دونمم با هاش چیکار کنم  تا حداقل بتونم  یه خواب راحت  داشته باشم . هر شب چه سرم رو  با داستانو، کامپیوترو یا هر چیز دیگی گرم  کنم یا  نکنم؛  آخر سر ـ موضوعه ـ  به سراغم میاد  و خواب رو حرومم  میکنه.  یک هفته شده  که  نیمه شب بیدار می شم  و دیگه  تا  ۷ صبح  خوابم  نمی بره . از  ۷  تا  ۹ صبح هم  دیگه  چشمام  باز نمی شه.  بعد اون هم  کارهای  روزمره  شروع  می شه. یه  اوضاع  عصاب  خوردکنی که  زندگی رو  داره  خراب  می کنه،  چون در طول روز حوصله  هیچ چیز و هیچ کس  رو ندارم؛  از طرفی  نمی شه  به  کار و آدمهای  اطرافم  بگم،  تا اطلاع  ثانوی  مسدود شدم ، لطفا  از  رویم  رد  نشوید . 

+ نوشته شده توسط ليلا در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 4:56 |

داشتم  در مورد « صبر کردن »  فكر مي كردم و بعدش دنبال يه شعري تو شعرهاي سهراب ، مشيري ، حافظ و شاملو  در مورد « صبر » مي گشتم كه شعرهای زیر را ديدم .

 غمي غمناك

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

 

سهراب از مجموعه مرگ رنگ

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 19:20 |

این داستان، بازنویسی6  « راننده »  است.

 

پسر زانوهایش را توی شکمش  بغل  کرد.صندلی گلی شد.دستهایش را دور زانوهایش حلقه  کرد .راننده  سری تکان داد « چی شده  بابایی .»

پسر عطسه کنان گفت « سردمه .»

راننده  به سیگار  نیمه سوخته اش  پکی محکم  زد  و خاموش  کرد «الان پنچره را می کشم  بالا ، اونموقع  زود گرم می شی  .» داشبرد  را باز کرد . بالابری  را در آورد .نوارهايش  کف ماشین  ريخت .خم  شد  آنها را  توي داشبرد  انداخت .  دستش را  به عقب  بر گرداند ؛ «  قربونت ، شیشه  رو  بالا  بکش .»

 مرد  جوان  بالا  بر را  گرفت ؛ چند دقیقه  بعد  پرسید «  جناب خرابه ؟ »

راننده گفت « محکم بکوبونید می ره تو » مکث  کوتاهی  کرد  و  ناگهان  فریاد  زد « عوضی مگه  راهنما  رو  نمی بینه » . از آیینه  به عقب  نگاه کرد؛«می بینی آقا ، پدر سگ داره  می یاد  تو شکم ما ، طلب کارم  هست.» صدای راننده  بلند تر  شد « نگاه کن ؛ اینم  یه گاو چرون دیگه است » غرغر کنان ماشین  را کنار جدول نگه داشت ، « خاک توی اون سرت با این پارک کردنت.» از ماشین پیاده شد . دانه های برف در هوا می رقصیدند  . پتویی  روی  صندلیش  را برداشت . فرو رفتگی  صندلی بیشتر شد . سرفه پسر ماشین را پر کرد . راننده  پتو  را زیر پسر انداخت  و گفت « الان پسرم یه لحظه صبر کن .» ؛ کاپشن خود را روی  او  انداخت . صورت  داغ  پسر را  بوسید  و در را محکم  بست .« آقا ببخشیدا »

جوان به  ماشینهایی  که بدون حرکتی  پشت هم  ردیف  شده  بودند زل زد  و زیر لب غرولندی کرد.

مرد  میان سالی  سرش را  نزدیک شیشه کرد « میدان  هروی  میری ؟»

راننده گفت :« بیا بالا .»  

راننده  سرش  را  روی  صورت پسر خم  کرد « گرم شدی ؟»

پسر ناله کنان  گفت« نه ؛ کی میریم  خونه ؟»

«  کم کم  گرم  می شی.»

« کی  میریم  خونه ؟»

«  یه  چرت  بزنی  رسیدیم .»

« یعنی  کی ؟ »

 « موقع  فوتبال خونه ایم .»

 پسر نق نق کنان گفت « نه ، نه زود بریم خونه 

« باشه زودتر می ریم .»

 « تو دروغ می گی .»

« نه  دروغ  نمی گم  ، اونطوری  نکن ؛ پاهاتو  نکوبون .»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت 14:31 |