تبليغاتX
داستان نويس كوچك - بازنویسی ششم « راننده »

این داستان، بازنویسی6  « راننده »  است.

 

پسر زانوهایش را توی شکمش  بغل  کرد.صندلی گلی شد.دستهایش را دور زانوهایش حلقه  کرد .راننده  سری تکان داد « چی شده  بابایی .»

پسر عطسه کنان گفت « سردمه .»

راننده  به سیگار  نیمه سوخته اش  پکی محکم  زد  و خاموش  کرد «الان پنچره را می کشم  بالا ، اونموقع  زود گرم می شی  .» داشبرد  را باز کرد . بالابری  را در آورد .نوارهايش  کف ماشین  ريخت .خم  شد  آنها را  توي داشبرد  انداخت .  دستش را  به عقب  بر گرداند ؛ «  قربونت ، شیشه  رو  بالا  بکش .»

 مرد  جوان  بالا  بر را  گرفت ؛ چند دقیقه  بعد  پرسید «  جناب خرابه ؟ »

راننده گفت « محکم بکوبونید می ره تو » مکث  کوتاهی  کرد  و  ناگهان  فریاد  زد « عوضی مگه  راهنما  رو  نمی بینه » . از آیینه  به عقب  نگاه کرد؛«می بینی آقا ، پدر سگ داره  می یاد  تو شکم ما ، طلب کارم  هست.» صدای راننده  بلند تر  شد « نگاه کن ؛ اینم  یه گاو چرون دیگه است » غرغر کنان ماشین  را کنار جدول نگه داشت ، « خاک توی اون سرت با این پارک کردنت.» از ماشین پیاده شد . دانه های برف در هوا می رقصیدند  . پتویی  روی  صندلیش  را برداشت . فرو رفتگی  صندلی بیشتر شد . سرفه پسر ماشین را پر کرد . راننده  پتو  را زیر پسر انداخت  و گفت « الان پسرم یه لحظه صبر کن .» ؛ کاپشن خود را روی  او  انداخت . صورت  داغ  پسر را  بوسید  و در را محکم  بست .« آقا ببخشیدا »

جوان به  ماشینهایی  که بدون حرکتی  پشت هم  ردیف  شده  بودند زل زد  و زیر لب غرولندی کرد.

مرد  میان سالی  سرش را  نزدیک شیشه کرد « میدان  هروی  میری ؟»

راننده گفت :« بیا بالا .»  

راننده  سرش  را  روی  صورت پسر خم  کرد « گرم شدی ؟»

پسر ناله کنان  گفت« نه ؛ کی میریم  خونه ؟»

«  کم کم  گرم  می شی.»

« کی  میریم  خونه ؟»

«  یه  چرت  بزنی  رسیدیم .»

« یعنی  کی ؟ »

 « موقع  فوتبال خونه ایم .»

 پسر نق نق کنان گفت « نه ، نه زود بریم خونه 

« باشه زودتر می ریم .»

 « تو دروغ می گی .»

« نه  دروغ  نمی گم  ، اونطوری  نکن ؛ پاهاتو  نکوبون .»

راننده اخم کرد « قول  دادم ؛ تو هم  قول  بده  یه  کمی  بخوابی   

پسر زانوهایش را توی شکمش  جمع کرد  و  پلک هایش را محکم بهم چسباند.

صدای خواننده ای سکوت ماشین را شکست  .راننده گوشی را از تو جیبش در آورد  و گفت :« سلام ، چطوری؟ »

« می خواستی کجا باشم ؛  تو راهم »

«سینه اش کمی خس خس می کنه .»

«نشد  ببرمش ؛ ولی قبل از اومدنم می رم  داروخانه  براش دارو می خرم .»

« چی شده ؟ »

صدای راننده بلند شد « بی خود کرده . کی راش داده ؟ »

« چرا ؟ مگه نمی بینی چه  بلاهایی  سرم  آورده .»

« دیگه نمی خوام ببینمش . »

 «الو ، الو؛ صدات نمی یاد .»

راننده چند بار شماره گرفت . صدایی از آن طرف گوشی  نمی آمد . تلفن را جلوی  شیشه ماشین انداخت و  زیرلب  گفت:« حرومزاده عوضی ...»

پسرچشمهایش را باز کرد و داشت به راننده نگاه می کرد ،گفت « مامان نرگس  اومده ؟»

راننده فریاد زد « مگه نگفتم  بخواب  ؟»

پسر سرفه می کرد ، گفت«خوابم نیومد ،آخه.»

« ببین حالت چقدر بدتر شده .»

« من مامانو می خوام .»

« مامان نیست .»

« تو دروغ می گی .»

« خان جون می گفت  برات سوپی که دوس داری  رو درس  کرده .»

اشکهای پسر صورت کرد و صافش را خیس گرد ؛« من سوپ دوس ندارم ، خان جونو دوس ندارم .»

« ولی اون تو رو دوس داره  ، منم تو رو دوس داره .»

« دروغگو! دوسم  نداری ؟ »

«دارم .»

پسر دست راننده را پس زد و  گفت «تو کتکم زدی ؟ »

راننده صورت پسر را بوسید « دیگه  نمی زنم ، قول می دم .»

«اگه بگم مامانو می خوامم  نمی زنی ؟ »

« گفتم نمی زنم .»

 « الان بریم پیش مامان .»

« مامان نیست 

هق هق پسر ماشین را پر کرد « دروغ می گی مامانی اومده .»

مرد چشم غره ای رفت وفریاد زد « خفه شو ، نمی خوام صداتو بشنوم .»

پسر کاپشن را روی صورتش کشید ، هق هقش  بم شد .

جوان رو به راننده کرد « آقا  پیاده  می شم .»

بلند تر تکرار کرد« گفتم  پیاده  می شم .»

راننده اخم کرد « کر که نیستم ؛ بعد چراغ  نگه می دارم  

نگاهش را برگرداند « کرایتونم 400 تومن شد . »

« مگه سر گردنه است .»

« کرایشه آقا جون .نمی خوای بدی کلش رو نده .»

جوان  پول را سمت راننده  پرت کرد و در را محکم  کوباند .

راننده  فریاد زد « حیوون عوضی  گاری بابات  نیست .»  

صدای خواننده ای  ماشین را  پر کرد . راننده سرش را بر گرداند ؛ دستش را به سمت موبایل برد و با حالتی عصبی گفت « انداختیش بیرون  ؟ »

« غلط کرده  پشیمونه .»

« من داد  نمی نزنم .»

« بندازش بیرون نمی خوام محمد ببینتش .»

«  نگران  محمد نباش  اونم عادت  کرده .»

راننده  سرش  را از  پنچره  بیرون برد ،« پدر سگ   آیینه رو  شیکوندی .»

« مادر من  تو  چرا داد می زنی  ؟ »

«  نه ، هیچی  نشد ه . »

راننده  کاپشن را کنار  زد  و دستی  روی پیشانی داغ  پسر کشید وگفت « خوابه . »

«  اون افریترو از خونه بندازش بیرون . »

« چرا متوجه نیستی نمی خوام محمد  دوباره  اذیت  بشه .»

« پرسیدی توی این مدت کدوم گوری بوده ؟»

  راننده دستش را روی فرمان کوبید «به خدا ببینمش می کشمش .»

« تا اینجام که حرفه شما رو گوش کردم اشتباه کردم .»

راننده  از جیب بلوز آبی رنگی که از چرکی به سیاهی می زد سیگاری  در آورد  و  روشنش کرد « چرا همش  داری حرف خودتو  تکرار می کنی ؟ »

 «گفتم اون زنیکه رو از خونه بندازش بیرون . »

« همون کاری که گفتم بکن .» راننده  تند تند  به  سیگار پک  زد  و بدون اینکه جوابی بدهد ، تلفن را خاموش کرد و توی داشبرد انداخت .سرفه های بچه  سکوت  ماشین را شکست .  سیگار نیمه سوخته  را  از پنچره  به بیرون پرت کرد . کاپشن را تا زیر چانه پسر  بالا کشید .

مرد میان سال همانطور که به ماشین ها جلویی که متوقف شده  بودند ، نگاه می کرد ؛ گفت « فضولی نباشه ها ؛ احساس می کنم  سرفه های بچتون  بیشتر شده .»

راننده  جوابی نداد ، انگار که چیزی نشنیده باشد .

مرد میان سال خود را جابه جا کرد «  چرا نمی بریدش خونه ؟ » چند ثانیه ای صبر کرد تا واکنشی ببیند ؛ راننده به قطرهای  برف  که شیشه  ماشین  را  سفید کرده  بود ، نگاه  میکرد . مرد مسافر ادامه داد « حتما دکتر ببرید ش .»

راننده با بی حوصلگی گفت« خیر سرم  امروزم  می خواستم  ببرمش  دکتر ولی  تا همین الان مثل سگ  از این سر شهر به اون سرش رفتم .»

« اینطوری  که بدتر می شه . »

« از فردا دیگه  نمیارمش .»

« من نا خواسته شنیدم » مسافر مکثی کرد و پرسید « با همسرتون  آشتی می کنید ، دیگه ؟»

« می زارم پیش مادرم  ، کم کم عادت  می کنه .»

«من که نمی دونم جریان چیه  ولی حالا که  پشیمان شده ...»

راننده بی تفاوت حرفش را قطع کرد « وقتی طرفت آدم زندگی نباشه ، با این حرفا زندگی درس نمی شه  

«این بچه گناه داره .»

« مادر هوسباز به درد می خوره ؟ »

مسافر مکث طولانی کرد ، داشت به خیابان که باز شده بود نگاه می کرد « بنظر شما نمی شه آدمی تغییر کنه؟ » راننده به قطرهای آب شده  برف زل زده  بود  و گفت « می خام بیدار شه خونه باشیم  بخاطر همین  قبل  از میدون  پیادتون  می کنم .»

+ نوشته شده توسط ليلا در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت 14:31 |