داشتم در مورد « صبر کردن » فكر مي كردم و بعدش دنبال يه شعري تو شعرهاي سهراب ، مشيري ، حافظ و شاملو در مورد « صبر » مي گشتم كه شعرهای زیر را ديدم .
غمي غمناك
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.
سهراب از مجموعه مرگ رنگ
|
ديدارِ واپسين |
|
باران کُنَد ز لوح ِ زمين نقش ِ اشک، پاک
شاملو گفتی که تو را شوم مدار انديشه
|
حافظ
******
اما این یه غزل بی ارتباط با « صبر » از حافظ ؛ برای خودم تا شاید بهتر بشم .
|
جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد |
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد |
|
با هيچ کس نشانی زان دلستان نديدم |
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد |
|
هر شبنمی در اين ره صد بحر آتشين است |
دردا که اين معما شرح و بيان ندارد |
|
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن |
ای ساروان فروکش کاين ره کران ندارد |
|
چنگ خميده قامت میخواندت به عشرت |
بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد |
|
ای دل طريق رندی از محتسب بياموز |
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد |
|
احوال گنج قارون کايام داد بر باد |
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد |
|
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان |
کان شوخ سربريده بند زبان ندارد |
|
کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ |
زيرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد |

